X
تبلیغات
عاشق دل خسته

عاشق دل خسته

نه نمی بخشم...هرگز

بهار آمد...

اولین دستنوشته سال  ۸۸ که  فرصت نکردم بذارمش توی ویلاگم الانم از همه ی دوستای خوبم میخوام نظرشونو  دربارش بگن   

.

.

.                                                                                                

دوباره بهار آمد

بهاری که مطمئنا آغاز آفرینش از آن است

این بار دیگر شکوفه ای بر سر درختی نمیبینم تگرگ و باران تمام آنها را از آینده زیبایشان نا امید کرده است.

بر خلاف تمام عقایدم بر خلاف تمام آنچه که در ذهنم میگذرد

 احساس علاقه شدیدی به خودم به تو میکنم

این بار بهار آمد و روح طبیعت را تازه کرد

پس روح من چرا هنوز دچار نوعی جمودت است؟؟؟؟؟

بهار آمد و آنچه لازمه ی بهار بود

اما عشق ما و آنچه لازمه ی این  عشق بود دیگر هرگز بر نگشت.

عشق در لحمه ای متولد شد و در مدتی اندک پس از تولدش ار آن دیگری شد.

عشقی که کنون در دنیا جریان دارد همان عشق اولیه میان انسان هاست وهنوز نیز در  دنیا جریان داردوبعد از این هم به این جریان ادامه میدهد.

طبق عقایدم جسم و روح  با هم منافاتی ندارند.

وقتی صحبت از روح میشود آنرا درون کالبدی به نام جسم قرار میدهیم

و وقتی از جسم سخن میگوییم هیچ چیز جز چهره ای خندان یا عبوس در نظر ما جلوه گر نمیشود.

در عشق میتوان به خوبی تفاوت  میان این دو را درک کرد یا شاید من به خوبی تفاوت را حس کردم.

در عشق حقیقی عاشق و معشوق در طلب روح یکدیگر هستند.

اما در عشقی که جز رنگ عشق بر خود نگرفته  عاشق در پی جسم معشوقه  اش است که او نیز در پی جسم معشوقی دیگر

می توان نتیجه گرفت که حقیقت انسان ها چیزی جز روح آنها نیست.

وانچه توهمی از انسانیت است جسم است.

من گاه حتی روحی انسانی را در کالبد یک مورچه دیدم وقتی زیر پای انسانی تمام هستی اش فنا شد

پس جسم چیزی جز آنچه می بینیم نیست

و روح...

 حقیقتی است که هیچ گاه نمیتوان به توصیفش پرداخت.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط ... 

میدونم چرا...

برای اولین بار تو زندگیم احساس میکنم تونستم عشق رو درک کنم.

میترسم آخرش کارم به دیونه خونه بکشه آخه عزیز دل من چرا باید همچین کاری میکرد؟

بر خلاف همه خیلی خوب دلیل رفتنشو میدونم آره قبول دارم براش تو دوستی کم گذاشتم قبول دارم تنها گذاشتمش و دستاشو نگرفتم و گذاشتم سقوط کنه.

خیلی ساده و دوست داشتنی بود خیلی مهربون و عزیز. بزار تو یه کلام بگم که فرشته روی زمین بود به اون عشق پاکی که تو سینه ام دارم قسم که اغراق نمیکنم  اما حالا فرشته عزیزم از خود واقعی اش دور شده دلیلشم آدمایی هستن که دور عزیزمو گرفتن و مثلا میخوان از تنهایی درش بیارن البته مقصر خودم بودم نباید وقتی تنها بود ولش میکردم باید باهاش میموندم و دلداریش میدادم میدونم دلیل سقوطش خودم و تا اخر عمرم خودمو نمیبخشم.

میخوام از این پس تا اخر عمرم(که میدونم زیادم بهش نمونده)تنها باشم این بار قول میدم اگه برگشتی فقط فقط مال خودت باشم و قبول دارم همین هوس بازیام تورو ازم گرفته اما تو برگرد قول میدم فقط مال تو باشم

محمد جونم بهم  گفته بوذی همیشه باهاتم منظورت از همیشه همین یک سال که  همشم باهم قهر بودیم بود!!!!!!!!!!!!!چرا انقدر زود ولم کردی رفیق و نا رفیق اونقدر به بالام سنگ زدن که بالام شکسته دیگه توانایی پرواز دوباره رو ندارم کمکم کن دوباره پرواز کنم.

امیدوارم این دوست جدیدت که عشق منو بهش فروختی تورو برای خودت بخواد و بر خلاف من دوست خوبی برات باشه.تورو به اون عشقی که یه زمانی برامون زیبا بود قول بده این یکی رو مثل من تنها نذاری.

آخرین بار که دعوامون شد گفتم فراموشم کن ازم پرسیدی چطور میتونم انقدر راحت فراموشت کنم!!!!!!!!! منم گفتم فراموش کردنت کار یک ثانیه ست(حالم از خودم بهم میخوره چطور تونستم انقدر پست باشم)

برای دختر مغروری مثل من خیلی سخته  که بخواد اعتراف کنه اما چاره چیه...

 اما اعترافم:

دو هفته از همه چیز میگذره اما هنوز نتونستم فراموشش کنم توی این دوهفته هروقت یاد اونو  خوبی هاش میوفتم اشک از چشام جاری میشه.تازه به این موضوع ایمان اوردم که هر کاری توی این دنیا کنی نتیجه اش رو خیلی زود میگیری یه زمانی من با حرفام دلش رو میشکوندم  اون انقدر خوب بود که اگه من یه چیز بهش میگفتم هیچی نمیگفت جز اینکه دوستم داره منم در نهایت نامردی بهش میگفتم آره جون خودت!!!!!!!!!!!اما حالا ورق برگشته.

میترسم اگه ازش بخوام برگرده  درخواستم یه جور  گدایی عشق تلقی بشه و با این کار ارزش عشقم رو پایین بیارم تورو خدا کمکم کنید واقعا نمیدونم باید چی کار کنم 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط ...  | 

اولين شعر زندگاني ام

امروز تو کلاس فیزیک بنده خدا معلمم فکر میکرد جزوه مینویسم خبر نداشت دانش آموز عزیزش طبع شاعریش گل کرده و کلی قضایای دیگه... لطفا اولین شعری که  در این ۱۷سال زندگانی ام با کلی تفکر خلاق سروده ام  را بخونید و نظرتونو بگین (قول بدين زیاد نخندین)

 

از یاد تو من رفته ام

از عشق تو من خسته ام

ای که چشمانت همانند شب است

در نگاهت داستان ها خفته است

آری‌ من گم شدم در چشم تو

آری من زهرِی شدم بر جان تو

توی اين دنيای پست

عشق ما مانند خواب زيبا بود

عشق ما مانند آبي پاك بود

عشق ما شد عشق من

خاطرات شد مال من

من كنون در بستر خاك خفته ام

مي دانم مي دانم ميدانم

زندگاني شعريست

آشنا با قلب من

عشق شعريست

آشنا با جان من

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط ...  | 

زندگی اجباریست

شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید... خبر از دل پر پر شده یاس نداشت.باید این گونه نوشت:هر گلی هستی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط ...  | 

من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط ...  |