اولین دستنوشته سال ۸۸ که فرصت نکردم بذارمش توی ویلاگم الانم از همه ی دوستای خوبم میخوام نظرشونو دربارش بگن
.
.
.
دوباره بهار آمد
بهاری که مطمئنا آغاز آفرینش از آن است
این بار دیگر شکوفه ای بر سر درختی نمیبینم تگرگ و باران تمام آنها را از آینده زیبایشان نا امید کرده است.
بر خلاف تمام عقایدم بر خلاف تمام آنچه که در ذهنم میگذرد
احساس علاقه شدیدی به خودم به تو میکنم
این بار بهار آمد و روح طبیعت را تازه کرد
پس روح من چرا هنوز دچار نوعی جمودت است؟؟؟؟؟
بهار آمد و آنچه لازمه ی بهار بود
اما عشق ما و آنچه لازمه ی این عشق بود دیگر هرگز بر نگشت.
عشق در لحمه ای متولد شد و در مدتی اندک پس از تولدش ار آن دیگری شد.
عشقی که کنون در دنیا جریان دارد همان عشق اولیه میان انسان هاست وهنوز نیز در دنیا جریان داردوبعد از این هم به این جریان ادامه میدهد.
طبق عقایدم جسم و روح با هم منافاتی ندارند.
وقتی صحبت از روح میشود آنرا درون کالبدی به نام جسم قرار میدهیم
و وقتی از جسم سخن میگوییم هیچ چیز جز چهره ای خندان یا عبوس در نظر ما جلوه گر نمیشود.
در عشق میتوان به خوبی تفاوت میان این دو را درک کرد یا شاید من به خوبی تفاوت را حس کردم.
در عشق حقیقی عاشق و معشوق در طلب روح یکدیگر هستند.
اما در عشقی که جز رنگ عشق بر خود نگرفته عاشق در پی جسم معشوقه اش است که او نیز در پی جسم معشوقی دیگر
می توان نتیجه گرفت که حقیقت انسان ها چیزی جز روح آنها نیست.
وانچه توهمی از انسانیت است جسم است.
من گاه حتی روحی انسانی را در کالبد یک مورچه دیدم وقتی زیر پای انسانی تمام هستی اش فنا شد
پس جسم چیزی جز آنچه می بینیم نیست
و روح...
حقیقتی است که هیچ گاه نمیتوان به توصیفش پرداخت.
|